_ ولمون کن بابا…..الان که وقت خواب فانتزی نیست…..بگیر بخواب

آگوست 20, 2008 روی 3:03 ب.ظ (l3e$tl3OrN)

آگوست 17, 2008 روی 9:46 ب.ظ (1488237)
آگوست 2, 2008 روی 8:15 ب.ظ (l3e$tl3OrN)


آگوست 1, 2008 روی 12:39 ق.ظ (l3e$tl3OrN)
از خیابون که رد میشی مراقبی
مراقب این هستی که گرفتار خفگی نشی
از اینکه بدلیل بیماری بمیری وحشت داری
حتی تصور اینکه به قتل برسی اذیتت میکنه
خلاصه مردن و ترس از مرگ همیشه همراهته
ولی
وقتی میدونی چه وقتی و چه زمانی و به چه وسیله ای میمیری
راحت از خیابون رد میشی
ساندویچو درسته قورت میدی
از ایدزومیدزنمیترسی
از بودن کنارغریبه ها وحشتی نداری
خلاصه آرامش داری
وقتی میدونی چه وقتی و چجوری میخوای بمیری
جولای 31, 2008 روی 8:02 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
جولای 19, 2008 روی 10:38 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
جولای 19, 2008 روی 12:23 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
«سلام خسرو جان» شايد اگر حرف ميزدي، همهي خداحافظيات ميشد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر ميكنم، ميفهمم اينجوري بيشتر حرف زدي.من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سالها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنههاي تئاتر ميدرخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.بعدها هم كه تو روي پرده سينماها ميدرخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.
بيخبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!
دو هفته پيش هم كه آخرين جايزهات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزهات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمهاي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف ميزدي!يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.
آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نميدونستيم داري ميري. نميدونم خودت ميدونستي يا نه. ميگن آدماي خوب قبل از رفتن، حالشون خيلي خوب ميشه؛ چون دارن ميرن يه جاي خوب. ما از كجا بايد ميفهميديم كه اين حال خوب نشانهي چيه؟ هميشه بعد از اينكه اتفاق ميافته، ميفهميم. ولي فكر كنم خودت ميدونستي؛ چون هيچي نگفتي و اونجوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي ميكردي و ما نميفهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيليها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نميتونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت.
يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو ميگرفتي. كلي حال ميدادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.
ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوههاست. هر قلهاي رو كه فتح ميكنن، ميبينن پشتش يه قلهي بلندترهست. من هرچي ميدوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اونور. نميدونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اونور برسم، تازه نميدونم در چه وضعيتي ميام اونور.
پس از اونور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اونوريها براي اينوريها زودتر مستجاب ميشه. اينجوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حالهاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقهي راهته.من كه شاهدم، خودتم اگه حالشو داشته باشي، يه نگاهي به اينور بندازي ميبيني.دست پر رفتي ديگه. ميبيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.
البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.
ميدونم اونجا كلي از بر و بچههاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.ما كه اون دنيا به بازيگريمون ادامه ميديم. اونجا هم حتما نمايش هست. اونوريهام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اونجا بيكار نميمونيم. وقتي مردم رو سرگرم ميكنيم و حالشون خوب ميشه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون ميگن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو ميديدند و بياختيار لبخند ميزدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم ميفهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه ميكنن و جاتو خالي ميكنن، خدابيامورزيه ديگه.ميبيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه رو بهت داده. پس اونطرف هم حتما تحويلت ميگيره و ميبردت روي صحنهها و پردههاي اونجا، كه بازم مردم اونور ببيننت و حالشون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.
«به اميد ديدار»
رضا كيانيان
جولای 14, 2008 روی 9:19 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
خدایا……………حالا حتما حتما باید نشون بدی که میتونی توی یه چشم بهم زدن زندگیمو خراب کنی.
جولای 14, 2008 روی 12:47 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
جولای 12, 2008 روی 8:56 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
چشم چشم : دو ابرو..نگاه من به هر سو: پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیس تو کو؟ گوش گوش دوتا گوش..دو دست باز یه آغوش..بیا بگیر قلبمو…یادم تو را فراموش…؟چوب چوب یه گردن…جائی نری تو بی من…دق می کنم میمیرم…اگه دور بشی از من….دست دست دو تا پا….یاد تو مونده اینجا…یادت می یاد که گفتی : بی تو نمی رم هیچ جا….؟
جولای 12, 2008 روی 10:11 ق.ظ (l3e$tl3OrN)
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا پام
جولای 10, 2008 روی 6:39 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
پشت سرم درو میبندم..تنهای تنهام..به خودم میگم……. خب بگو..چی کار داشتی؟
ژوئن 26, 2008 روی 10:03 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
من نباشم!!كي تو رويا موهاتو ناز مي كنه
كي با بالاي شكسته با تو پرواز ميكنه
راس بگو من كه نباشم اخماي پيشونيتو
كي مياد دونه دونه با حوصله باز ميكنه
من نباشم كي مياد ناز نگاتو مي خره
كي مياد دنبال تو تو رو تا خورشيد ببره
كي ميگه حق با هميشه با توئه
واسه ي خاطر تو جون میده پشت پنجره
من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته
كي برات ميميره كي نميشه خسته
كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش
كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش
من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته
كي برات ميميره كي نميشه خسته
كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش
كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش
من اگه نباشم من اگه نباشم
من اگه نباشم من اگه نباشم
من نباشم كي تحمل ميكنه كار تو رو
با رقيب رفتن و اذيتا و آزار تو رو
تو خودت داور ميدون شو بگو
كيه كه جواب نده تلخي رفتار تو رو
من نباشم كي برات قصه ميگه تا بخوابي
كي مياد سراغ رويات تو شباي مهتابي
كي بيداره تا تو خوابت ببره
كي قايم ميشه توي ابرا كه راحت بتابي
من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته
كي برات ميميره كي نميشه خسته
كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش
كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش
من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته
كي برات ميميره كي نميشه خسته
كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش
كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش
من اگه نباشم من اگه نباشم
من اگه نباشم من اگه نباشم …. U peccant
ژوئن 7, 2008 روی 6:30 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
آوریل 21, 2008 روی 8:37 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
هرچی کمترنیگام کنی
بیشتــــ ــــــــــ ــــر بهــــ ــــــ ت میچسبم
یا ارحم الراحمین
آوریل 19, 2008 روی 6:27 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
یه شب که من حسابی خسته بودم
همین جــوری چشامو بستـه بـودم
سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد
یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد
تــو خواب دیدم محشر کــبری شده
محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده
خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن
ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن
چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه
به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه
میگه چـرا این همــه لج می کنیـد
راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد
آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد
بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید
دلای غــم گرفتــه رو شــــاد کنیــد
بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد
عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد
نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد
مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم
نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم
من که هـواتونو همیشـه داشتـــم
حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم
امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد
نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد
هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد
از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد
یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟
این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟
حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن
خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین
از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد
بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد
از اون قیافه هــای پـشـم و پـيـلـي
از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي
گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست
پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست
چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن
مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟
خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن
اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن
یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت
حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت
چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه
آهان می خواد یواشکی جیم بشــه
دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا
یواش یواش شـد از جماعت جـــدا
بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت
یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت
قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن
یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن
فوری در آورد واسه شون چک کشید
گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد
دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده
دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده
اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه
تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه
قراول حضــرت حــق دمش گــــرم
بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم
گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش
کشون کشون برد و یه جایـی بستش
رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن
تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن
حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد
داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد
خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی
یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی
ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن
بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن
یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده
تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده
نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه
کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟
بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه
ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه
یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی
بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی
تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی
چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی
این همه که روضه و نوحــه خونـدی
یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟
خیال می کردی ما حواسمــون نیس
نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟
هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن
می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن
خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه
بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه
کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف
تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف
قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه
جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه
از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن
کشون کشون همـه رو پیش آوردن
گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن
بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟
مأ موره گف میگم بهت مــن الان
مفسد فی الارض کــه میگن همین هان
گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن
بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن
بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها
کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا
بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن
زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن
روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن
خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن
اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن
بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن
همیشـــه در حــال نظاره بــــودن
شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟
خیام اومد یه بطری ام تــو دستش
رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش
حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم
گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم
خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن
بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن
بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی
این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی
نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو
نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو
نـــه مال این نــــه مال اونـو برده
فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده
آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم
اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم
یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن
نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن
حضرت اسرافیل از اونــــور اومد
رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد
دیــــدم دارن تخت روون میــــارن
فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن
مونده بودم کــه این کیـــه خدایا
تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا
فِک می کنید داخل اون تخ کی بود
الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد
همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد
همونکه کاراش عالی بود اون دیگه
بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه
خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا
یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا
وقت و تلف نکن تــوماس زود برو
بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو
از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی
مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی
باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه
گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟
آخه ادیسون کــه مسلمون نبود
ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود
نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر
نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر
یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده
با سیم میماش شب رو به صُب رسونده
حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید
خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد
حضرت حق خــودش رو جابجا کرد
یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد
از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ
[ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور
با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود
خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود
شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید
بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد
شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود
خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود
حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه
و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه
میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود
اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود
اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟
در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو
اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه
دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه
درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد
نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟
تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده
دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده
من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم
اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد
تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده
یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده
خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت
دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت
طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته
اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه
یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه
چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه
اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم
دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم
گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست
وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست
اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست
متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست
خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه
مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه
خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس
صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس
شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد
اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد
همینجوری می خواس بلن شه نم نم
گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم
وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم
داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم
خلیل جوادی
آوریل 5, 2008 روی 2:02 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
من..نه اُستاندار بودم..نه شهردار نه رئیس جمهور…من فقط اشتباهی بودم..و دیگر هیچ!!
آوریل 2, 2008 روی 4:04 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
وآدمهایی که شما رو بزرگ می کنند در حالیکه شما خودتون هستین….
مارس 11, 2008 روی 10:09 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
میشه چشم بسته غیب گفت که
هر کسی که میره دیار باقی
حداقل نود و نه درصد ارتباطش با
دیار فانی قطع میشه یا بعبارتی
دستش کوتاه میشه ![]()
مرگ هم که واسه همه هست
پس با این قرار یه قرار میزاریم
قول بده بهم که
تووی دیار باقی هم منو تنها نزاری
باور کن فکر کردنش سخته که
فکر کنم تنها کسی که انقدر دوستم داره…..
دوست داشتنش تایم و زمان و مدت داشته باشه ![]()
کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش
میدونستم اون دنیا…تنها نمی مونم…یعنی با تو می مونم
خانمی
از این حرفها که بگذریم
میرسیم به حرف دنیای فانی…..
قول بده همیشه مراقب خودت باشی
نمی خوام زندگی روی بدشو بهت نشون بده
مهدیه مهربون…..خوشگل دوست داشتنی…….بدون تو؟؟!…نه دیوونه حرفشم نزن ![]()
فوریه 29, 2008 روی 10:06 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
دقیقا منظورم همینه
یهو چشمتو باز میکنی میبینی
نصفی از بهترین همکلاسی هات
دیگه زنده نیستن
به همین راحتی
فوریه 27, 2008 روی 7:00 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
دستهایت را بر شانه هایم گذاشتی،
تا تنهایی ام را زدوده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟
تکاندن برف از شانه های آدم برفی !؟
فوریه 25, 2008 روی 5:09 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
تا حالا شده دلت بخواد با بيشترين خشونتي که توي وجودت سراغ داري
کسي رو بغل کني و با آروم ترين لحني که در توانت هست
ازش بپرسي تا حالا کجا بودي لعنتي؟
چرا دير اومدي؟
فوریه 25, 2008 روی 4:35 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
اینو همه عالم و آدم میدونه که من
تاریخ وزمان یادم نمی مونه
به همین دلیل
دقیقا یادم نیست اون
یه سالی که بهت حال دادم چقدرش مونده
یا اصلا تموم شده
فعلا که چیزی نمیگم
شاید تو هم حرفی برای گفتن داشته باشی
پ ن:مجبور بودی اینهمه بنده درست کنی که به همشون نرسی؟![]()
فوریه 22, 2008 روی 10:18 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
بضي ها سر پيازند و بعضي ته آن…
آنان که سر پيازند
به دست تيغ سپرده شوند….و
آنان که ته پياز ، به کناري پرتاب ….و..
و ما لابد مغز پيازيم
که اين چنين…..
در ديگ داغ بزرگ روزگار جزغاله مي شويم
فوریه 15, 2008 روی 12:31 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
- شنیدی سکه خیلی ارزون شده؟
- خب که چی؟
- دقت نکردی به حرفم؟
-……آها….یعنی بریم زنامونو طلاق بدیم…
فوریه 13, 2008 روی 10:37 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
اون:سلام
این:علیک سلام
اون:با شما نبودم..
…….
اون:باید کاری که من میگم انجام بدی
این:مطمئنی؟
اون:با شما نیستم که..
…….
اون:صد بار گفتم با من اینجوری حرف نزن
این:مگه حرفی زدم؟
اون:اِ…کی باشما؟…..با پشت سری هستم
…….
اون:خداحافظ
این:با منی؟!
اون:آره……….با خودِ خودت هستم 
فوریه 10, 2008 روی 11:36 ق.ظ (l3e$tl3OrN)
میدونی علی چی میگه؟
میگه……..حالا که مهدیه میگه
من میرم زن میگیرم…..جدی جدی
فوریه 9, 2008 روی 10:23 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
اچیلی پوم آپوم آپوم اچیلی پوم آپوم آپوم
های چیلی آچیلی چیلی چیلی آچیلی چیلی چیلی
آچیلی چیلی چیلی آچیلییی
سیری کاساره کومتیکوم ژولو کالده کاریا
سیری کاساره کومتیکوم ژولو کالده کاریا
اورکه تینه سکسته نستنو ژورته انامو گاریا
آ چیلی پوم آپوم آپوم آ چیلی پوم آپوم آپوم
فوریه 9, 2008 روی 10:14 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
دریـــــــــــ ـــــــــا را دوست دارم
بهترین و کوتاهترین
لحـــــــــــ ـــــــــــــــــ ــــــــــظاتم
در کنار دریا سپری شده است
اما از نزدیک شدن به دریا میترسم
یکی از چیزهایی
که دوسش دارم
ولـــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــ ی
فوریه 9, 2008 روی 10:08 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
بی تفاوت
نسبت به نگاه های متعجب من
خیره مانده است
در چشم من
به گمانم می داند
تا چه اندازه حجیم است
هراسم
از آنچه که او
می بیند
در درون من
بر می کنم چشم از او
و لحظه ای بعد
او نشسته است
شانه به شانه ی من
و نگاهش
دوباره خیره به چشمان من
و بر من بسته است
راه گریز
و می خواند
سطر به سطر
درونم را انگار
که پیش از برخاستن
می فشارد سخت
در میان حلقه ی دستانش
دستم را
هر چه می کنم تلاش
تا پنهان کنم
آخرین برگ سیاه زندگی ام را
از چشم او
بیهوده است
در هم می رود چهره اش
و اکنون
می داند
که حق با من بود
هرگز نباید می خواند
آخرین برگ را
فوریه 9, 2008 روی 4:49 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
میبرمش اتاق عمل..یا خوب میشه..نصف اموالشو بنامم میکنه
یا میمیره……………..میراثش میرسه
فوریه 6, 2008 روی 10:32 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
خیلی احمقانه است که فکرکنی شخصیت شکل گرفته چندین ساله یه نفر،تاحجم تخیلات آرمانی توانعطاف پذیره…..
I suffer from headache
فوریه 5, 2008 روی 7:40 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
خدایا
مارا به راه راست هدایت فرما
اگه نشد
راه راست را به سوی ما کج فرما
فوریه 4, 2008 روی 7:12 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
خب بسلامتی رفتیم فضا
فقط خواهرا…. برادرا جنبه داشته باشن……بچه دست نزن
احمدی جمالتو
..….امیدو فرستادی بالا…
ولی یادت رفت چفیه ببندی گردنش
نامه چی؟نوشتی ببره واسه خدا؟
حیف نبود تبریکش به تـــــــــــو رسید؟
فوریه 3, 2008 روی 4:26 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
29 اردیبهشت 1386…….ساعت 16:21……بــــــــدون عنوان
بشینم یه دل سیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر گریه کنم
زندگی پر بود از فریــــــــــــــــــاد من..آه خاطرات لعنتتتتتتی
فوریه 3, 2008 روی 2:45 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
این بار که آمدی…..
کنار گوشم زمزمه کن…..
آرامتر…..
این بار که آمدی…..
برایم برقص……
آرامتر……
این بار که آمدی….
درب اتاق را هم ببند…..
محکمتر……
اینبار که آمدی…..
دیگر نرو

فوریه 1, 2008 روی 12:06 ق.ظ (l3e$tl3OrN)
این سومین آردی بود که از چاله نجاتش دادم….البته آخری خیلی هم سنگین نبود
ژانویه 30, 2008 روی 6:28 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
تصور کن…میخوای روی کاغذ مطلبیو بنویسی وRunny Nose اجازه نمیده
ژانویه 29, 2008 روی 7:33 ب.ظ (l3e$tl3OrN)
اون کسیکه غرق میشه
لزوماً همون کسی نیست که
تو آب میفته
اونیه که نتونسته از آب بیاد بیرون …
ژانویه 29, 2008 روی 11:50 ق.ظ (l3e$tl3OrN)
ساده است ستایش مخملی
چیدنش٬
و از یاد بردن که آبش باید داد …